آوای رهایی
پراکنده های سینا مالکی
کودک نوازنده روبروی سینما آفریقا
پنج سال است که تو را می شناسم. وقتی که از دیدن فیلمی باز می گردم در همهمه تماشاگران که بیرون می آیند تو آرام نشسته ای و با آکاردیونی که غبار گرفته سالیانی دراز است می نوازی و نمی دانم چرا همیشه سلطان قلب ها... چشم به راه عابری که دستان یخ زده ات در سرما را به کاغذی گرم کند. هنوز هم همان کاپشن پاره پنج سال پیش را می پوشی و من هنوز هم در حالی غرق در فکر فیلمی هستم که تا لحظه ای پیش می دیدم کنارت می ایستم و گوش می دهم. پنج سال است که بدون انتقادی بیرون نیا مده ام اما موسیقای وجود تو هیچ گاه انتقادی را بر نینگیزیده است. تو به اینترنت وارد شدی و نمی دانم اصلا برایت فرقی می کند که در عصر ارتباطات زندگی می کنی یا... تنها فکر تو نانی است که باید امشب به خانه ات ببری. خواهر کوچکت نمی دانم که تن پوشی امسال به تن دارد نو یا نه؟ اما می دانم که اندک اندوخته ات روشنی بخش خانه ای است که شایذ صفایش از خانه تنهایی من بیشتر است. جشنواره ها آمده اند و رفته اند، تماشاچیانی از روشنفکر و عامی آمده اند، خواسته یا ناخواسته نوایت شنیده اند و رفته اند. نمی دانم می دانی که سکانس چیست و فرق مستند را با داستان می دانی. برای تو فرقی نمی کند که فیلم نوآر پخش می شود یا درام یا... تو فقط می نشینی و می نوازی تا... 5 سال است که می بینمت و تو هنوز بزرگ نشده ای انگار زمان که تعریف همان آدمیان خوش فکر است در تو ایستاده و فرق 21 را 22 بهمن نمی دانی. 5 سال است که من امسال 23 سالم شده است و تو در همان نمی دانم 5، 6 یا 7 سالگی مانده ای. نه حرکتی و نه حتی سکونی. آکاردیون می نوازد برای آن هایی که فکر می کنند ته سخن هستند و اندیشه ور. 5 سال است تو می نوازی و نه یونیسفی است که بگوید کار برای کودک زیر 18 سال؟ یا سازمان حقوق بشری یا عفو بین المللی یا... تو رسانه ای نداری که شکوه کنی. می دانم که دویت داری تو هم مانند همان کودکی که همراه پدری یا مادری آمده فیلمی دیده و می رود شب با توپ بازیت خواب از چشم همسایه ای بازستانی. شاید اما تمام شادی تو آن باشد که قطره اشکی بر چشمان پاک خواهر کوچکت جاری نشود....
6 Comments:
Blogger Winston said...
Thanks

جـنگ بـدی در گـرفـته اســت !ـ
از طـرفـی تلاش بـرای سـیر کـردن شـکم و از طـرف دیـگه تلاش بـرای حـفظ سـطـح زنـدگی.. مـن فـکر میـکـنم که فـقط اون بـچه نیـست که داره بـرای بـقاء میـجـنگه.. من و تـو هـم که شـکم سـیر داریم بـه نـوعـی درگـیر هـمون جـنگ هـسـتیم فـقط در سـطح بالاتـر !! چـراکه اگـر مـاهـم از قـافـله زنـدگی (که دودسـتی بـهش چـسبیدیم) لـحظه ای غـافل بـمـونیم جـایگاهـمون خـیلی زودتـر از اون که باورمـون بـشه بـه هـمون سـطحـی میرسـه که اون کـودک الان داره... روزگار سـخـتی اسـت امــا بـرای هـمـه، نـمیدونـم تـونسـتم مـنظورم رو بـرسـونـم یا نـه؟

سینا جان. منتگ مَبَیه براس. زیبا و با احساس بود. از الطاف همیشگیتان هم ممنون.
ارادت عبدالقادر

Blogger آهو said...
سيناي نازنين با اين پست با احساست اشك من رو در آوردي. متاسفانه ميدونم كه الان بچه هاي زيادي در ايران هستند كه شبها گوشه خيابانها ميخوابند. از خيلي دردهاي ديگر هم خبر دارم. درود به تو انسان پاك و آزاده. من افتخار ميكنم كه يك پسر ۲۳ساله ايراني غمخوار دردهاي اجتماعش است.

Anonymous كتي said...
به جز افسوس چي ميشه گفت ! بماند كه گاهي با خودم ميگم شايد اونها بيشتر از ما احساس خوشبختي مي كنند.

Blogger sepehr said...
درود بر شما سيناي عزيز از لطفي که داشتيد عميقا سپاسگزارم
به شما لينک دام

Links to this post:
Create a Link