آوای رهایی
پراکنده های سینا مالکی
سی و یکم فروردین ماه ۱۳۸۵
دشمن مردم و سقوط ایدیولوژی
یکی از دوستان گل دیروز لطفی کرد و بنده را بعد از چندین سال به تیاتر دعوت کرد.دشمن مردم نوشته هنریک ایبسن کار اکبر زنجان پور. من در تیاتر بزرگ شده بود. دوران کودکی بود و بابا گاهی به عنوان داور تیاتر در جشنواره ای حضور می یافت. دست من و خواهرم را می گرفت و می برد برای دیدن تیاتر. اولین تیاتری که یادم می آید دیدم، آب، باد، خاک، آتش بود. از همان روز اول با صحنه هایش زندگی کردم، با موسیقایش تنم به رقص آمد، چرخش رنگ هایش در آن روزهایی که همه چیز یک شکل و یک رنگ بود، برایم چشم نواز می نمود. نمایشنامه خوانی را در همان سنین بود که شروع کردم و کارهای ساعدی و رادی را از همه بیشتر در میان ایرانیان می پسندم. روزهای کودکی سپری شد، کمی فهمیدیم نه دنیا آن طور هم که بعضی ها می خواستند یک رنگ نیست. سبز و قرمز و سفید رنگ های پرچم ایران تنها رنگ های این دنیا نیست، صورتی، زرد، بنفش، طلایی، نقره ای و.... کم کم نمایشنامه های غربی را می خواندم، از شکسپیر گرفته تا لورکا، از چخوف تا کوندرا و... و چیزهای دیگری در تیاتر کشف کردم. چیزهایی که در تیاتر ایرانی نمی دیدم. دیگر با تیاتر هم حسی را درک نمی کردم، برایم بازیگران تیاتر دیگر تنها نقاب بازیگری نداشتند، آن ها نقابی زشت و کریه به چهره داشتند، نقاب سانسور. سانسور را در آن روزها می فهمیدم، هیچ گاه خودم را سانسور نکرده بودم، در خانواده ای بزرگ شده بودم که هیچ چیز پنهان نبود، و هیچ حرفی بیانش ممنوع. اما این زمان قهر من با تیاتر نبود. هنگامی که بابا می خواست پس از سال ها تیاتری بر مبنای شعر آغازین مولوی کارگردانی کند، همه چیز خوب پیش می رفت، تمرین ها و... اما نه نتوانست، بابا نتوانست خودش را سانسور کند و بازی هایش را. آن روز برای همیشه رفتن به تیاتر را کناری گذاشتم. حتی تیاترهای بیضایی هم برایم رنگی نداشت

آن دوست و دوستان دیگری که در کنارشان به دیدن تیاتر می رفتیم، آن قدر عزیز بودند که این قهر را کناری بگذارم. رفتم. بد نبود، پس از سال ها دوباره آن رنگ ها، موسیقای زیبا و ... بازی های متوسط بود، به نظرم تنها هژیر آزاد در نقش شهردار تصنعی نبود. زنجان پور بازیش بد نبود ولی بعضی جاها تصنعی نشان می داد. صدا و موسیقی خوب تنظیم نبود و نورپردازی جلوه گر نمی شد. شاید اگر متن زیبای ایبسن و داستان عمیق نمایش نبود، آن قدر سر پا نمی ایستادم تا برای نمایش دست بزنم. اما متن ایبسن، تقابل انسان های همه و هیچ پندار با انسان های عاقل. انسانی که آرمان گرا می شود و این که چگونه اصرار بر یک آرمان می تواند به تنهایی و دشمنی مردم بینجامد. در داستان همه خاکستریند، مردم عامه، روزنامه نگار، شهردار و روسای صنوف به استثنای آقای دکتر استوک مان. اما نقطه اوج داستان هنگامی است که در پایان انسان آرمان گرا دچار توهم قدرت می شود و خطاب به همه می گوید: "بدانید،که همیشه تنهاترین فرد، قویترین است." به یاد روزهای پایانی شوروی می افتم و بلشویک های هنوز باور نکرده شکست. پایان یک توهم و سقوط ایدیولوژی. البته نمایشنامه های ایبن همواره آن قدر باز هستند که هر کس برگی از آن برچیند. به هر روی بروید ببینید. اما رنگ سانسور هم چنان پیداست و رقص زیبای اسکات لندی از بازیگران دختر تیاتر دریغ می شود، نمایشنامه سانسور می شود و... اما همین است باید آرام آرام به پیش رفت، همین تیاتر 10 سال پیش نمی توانست پخش شود
من مانده ام و سرمای آن ساعت که از حوض پارک شهر بر تنم می زند، سرمایی که چندان دلچسب نیست
پ.ن. بچه ها تبریک ما دوم شدیم، ما در نقض حقوق بشر بعد از چین و جلوتر از عربستان و آمریکا قرار گرفتیم